close
تبلیغات در اینترنت
تمدن وايكينگ

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

تاریخ غم انگیز آندلس

تاریخ سر گذشت کسانی است که از گذشتگان خود عبرت نگرفتند.


         تمدن وايكينگ

8

تمدن وايكينگ

نظم اجتماعي در بين اقوام نورس مثل ساير جاها مبتني بود بر انضباط خانوادگي، تعاون اقتصادي، و اعتقاد مذهبي. يكي از عبارات چكامة بيوولف مي‌گويد: «در نهاد آن كس كه خوب تأمل مي‌كند، هيچ چيزي قادر نيست شعلة خويشاوندي را فرو نشاند.» كودكان ناخواسته را بر سر راه مي‌نهادند تا هلاك شوند، اما همينكه بچه از طرف پدر و مادر پذيرفته مي‌شد معجون عاقلانه‌اي از انضباط و محبت نصيب او مي‌شد. نورسها نام خانوادگي نداشتند؛ هر پسري نام پدر را بر اسم خود مي‌افزود: اولاف هرالدسون (هرالدزاده)، مگنوس اولافسون، و هاكون مگنوسون. اسكانديناويها، مدتها قبل از اينكه مسيحيت بدانان برسد، هنگام نامگذاري يك كودك، به نشانة دادن رخصت براي ورود به جرگة خانواده، آب بر روي او مي‌ريختند.
تعليم و تربيت به مقتضاي نيازهاي اجتماعي جنبة عملي داشت: دختران فنون خانه‌داري از جمله تهية آبجو را مي‌آموختند؛ و پسران هم خويش را صرف فراگرفتن دقايق شناگري، اسكي‌بازي، درودگري و فلزكاري، كشتي گيري، قايقراني، اسكيت، بازي هاكي ( hockey ، از واژة دانماركي hoek ، «قلاب») شكار، جنگ با تير و كمان، شمشيرزني يا نيزه‌پراني مي‌كردند. پرش، تمرين بدني طرف توجهي بود. برخي از نروژيها مي‌توانستند با جوشن و سراپا مسلح از ارتفاعي بلندتر از قامت خويش بپرند، يا مسافت چند كيلومتر را شنا كنند؛ بعضي قادر بودند بر تيزروترين اسبان سبقت گيرند. بسياري از كودكان خواندن و نوشتن مي‌آموختند؛ بعضي براي طبابت يا قضاوت تربيت مي‌شدند. زن و مرد هر دو با شوق تمام آوازه‌خواني مي‌كردند؛ عدة معدودي از زنان و مردان قادر به نواختن آلات موسيقي، معمولا چنگ، بودند، چنانكه در افسانة اداي مهين مي‌خوانيم، گونار پادشاه نورس مي‌توانست با انگشتان پاهايش چنگ بنوازد و به كمك الحان آن مارها را افسون كند.
چندگاني تا قرن سيزدهم بين طبقة اغنيا مرسوم بود. ازدواجها را معمولا پدر و مادرها و اغلب از طريق خريد و فروش ترتيب مي‌دادند. آزاد زن محق بود با اين قبيل قرارها مخالفت ورزد، اما اگر برخلاف رأي پدر و مادرش ازدواج مي‌كرد، شوهرش را حرام اعلام مي‌كردند، و ممكن بود، طبق قانون ايلي، بستگان زن شوهر را بكشند. مرد مي‌توانست به ميل خويش زنش را طلاق دهد، اما اگر قادر نبود عذر موجهي براي اين عمل بياورد، او هم ممكن بود به دست خانوادة زن كشته شود. پوشيدن لباس جنس مخالف دليل موجهي براي طلاق بود، چنانكه مثلا اگر زن شلوار به پا مي‌كرد، شوهر محق بود او را طلاق گويد، و برعكس اگر مرد پيراهني مي پوشيد كه سينه‌اش باز بود، زن حق داشت او را ترك كند. اگر شوهري مردي را حين ارتكاب عمل عنيفي با زن خويش مي‌ديد، محق بود جابجا او را بدون بيم عقوبت بكشد ـ به عبارت ديگر اگر مردي به اين نحو كشته مي‌شد، بستگانش در صدد انتقام از قاتل برنمي‌آمدند. زنان سختكوش بودند، اما آن قدر دلپسند بودند كه مردان را حتي تا پاي مرگ به رقابت با يكديگر وادارند. مرداني كه در امور همگاني حكمشان نافذ بود، مثل همه جاي دنيا، در چهار ديواري خانه شوهراني فرمانبردار بودند. به طور كلي در دوران جاهليت مقام زن به مراتب والاتر بود تا ادوار بعدي كه مسيحيت در اسكانديناوي رواج يافت؛ از جمله اينكه زن ما در گناه محسوب نمي‌شد، بلكه مادر مرداني دلير بود؛ سهم او يك سوم ـ و بعد از بيست سال زناشويي نصف ـ تمام دارايي شوهرش بود؛ شوهر در تمام جزئيات مربوط به كار خويش با زن مشورت مي‌كرد، و زن آزادانه با مرداني كه قدم به خانة شوهر مي‌گذاشتند حشر و نشر داشت.

Vapenutst.Jpg
كار محترم شمرده مي‌شد، و همة طبقات در آن شريك بودند. صيد ماهي صنعت بزرگي به حساب مي‌‌آمد، و شكار بيشتر يك كار ضروري بود تا ورزش. قدرت اراده و عرق جبيني را در نظر مجسم كنيد كه بيشه‌هاي سوئد را از موانع پاك گردانيد، و دامنه‌هاي يخبندان جبال نروژ را براي كشت آماده ساخت؛ مزارع غلة مينسوتا حاصل ثمربخشي خاك امريكا و خصلت نژاد نروژي است. املاك وسيع معدود بودند؛ قرنهاست كه اسكانديناوي در توزيع قسمت اعظم اراضي بين زارعين آزاد بر ديگر كشورها برتري داشته است. يك نوع بيمه غير مكتوب وجود داشت كه از شدت ناملايمات زندگي مي‌كاست؛ مثلا اگر خانة كشاورزي در آتش مي‌سوخت، همسايگانش به كمكش مي‌آمدند و آن را دوباره بنا مي‌كردند؛ اگر بر اثر بيماري يا «بلاي آسماني» گلة وي از بين مي‌رفت،‌ همسايگانش به تعداد نصف گله‌اي كه نابود شده بود خسارت كشاورز را جبران مي‌كردند. تقريباً هر مردي شمالي براي خودش يك صنعتگر و بويژه در درود گري و خراطي استاد بود. نورسها بمراتب ديرتر از ديگر اقوام از آهن استفاده كردند، چه آهن فقط در قرن هشتم به دست آنها رسيد. با اينهمه، از اين تاريخ به بعد به ساختن انواع ابزارها، اسلحه‌ها، و زيورآلات محكم و زيبايي از برنز، نقره، و طلا پرداختند. سپرها، شمشيرهاي مرصع، انگشتريها، سنجاقها، و يراقهاي ساخت اين دوران بيشتر اشيايي بودند نفيس و ماية تفاخر. كشتي سازان نورس قايقها و كشتيهاي جنگي مي‌ساختند كه گرچه بزرگتر از ناوهاي اعصار باستاني نبود، ظاهراً محكمتر از آنها مي نمود؛ كف اين كشتيها را براي آنكه از تكانهاي مداوم جلو گيرد مسطح مي‌ساختند، و لبة دماغه را براي در هم شكستن ناوهاي دشمن تيز مي‌كردند. هر كدام 20’1 تا 8’1 متر عمق، و 18 تا 55 متر درازا داشت؛ و قوة محركة آن بخشي از بادبانها، و بيشتر از زور بازوي پاروزنها، كه تعداد آنها به نسبت حجم كشتي از ده، شانزده، يا شصت نفر در هر طرف كشتي بود، تأمين مي‌شد. اين ناوهاي ساده كاشفان، بازرگانان، دريازنان، و سلحشوران نورس را از طريق رودهاي روسيه به درياي خزر و درياي سياه، و از راه اقيانوس اطلس به ايسلند و لابرادور مي‌رسانيد.


وايكينگها اجتماع خود را متشكل از سه طبقة يارلز (اشراف)، بوندي (كشاورزان صاحب ملك)، و زرخريدها يا غلامان مي‌دانستند؛ و (مثل مربيان در جمهور افلاطون) به كودكان خود به طور جدي مي‌آموختند كه طبقة هر فرد فرماني است از جانب خدايان كه فقط افراد بي‌ايمان جرئت تغيير دادن آن را دارند. سلاطين را از ميان سلالة شاهان، و حكام ايالات را از بين يارلز برمي‌گزيدند. پا به پاي اين پذيرش بيرياي حكومت پادشاهي و اشرافيت به مثابه ضمايم طبيعي جنگ و كشاورزي، دموكراسي شايان توجهي در جريان بود كه به حكم آن ملاكان محل در يك هاس ثينگ يا اجتماع رؤساي خانواده، مجلس قريه، مجلس ايالتي، يا يك «مجلس متحد» ملي كار قانونگزاران و قضات مملكتي را انجام مي‌دادند. در ميان اين اقوام، حكومت، حكومت قوانين بود نه افراد. قضاوت با قانون قاعده بود، و انتقام شخصي استثنا. قصاص انتقام آميز ساگاهاي وايكينگ را خونرنگ ساخت، اما حتي در آن عهد خون و پولاد نيز كم‌كم پرداخت ورگيلد در مورد بزهكاران جانشين انتقام فردي مي‌شد؛ و تنها مرداني كه هيچ قانوني جز پيروزي يا شكست را قبول نداشتند دريانوردان جسور بودند. از مجازاتهاي شديدي استفاده مي‌شد تا افرادي را كه بر اثر مبارزه با طبيعت سخت جان شده بودند به پيروي از صلح و رعايت آرامش وادارند؛ زناكاران را به دار مي‌آويختند، يا زير سم اسبان مي افكندند تا به هلاكت رسند؛ مفسدان را بر روي تلهايي از هيمه مي‌سوزاندند، افرادي را كه به پدر و مادر يا وطن خود خيانت كرده بودند وارونه آويزان مي‌كردند و گرگ زنده‌اي را نيز به همين منوال از پهلوي آنها مي‌آويختند؛ آن را كه نسبت به حكومت ياغي مي‌شد به چند اسب مي‌بستند و به اين نحو بدنش را شقه مي‌كردند، يا او را به دم گاوميش وحشي مي‌بستند و كشان كشان به قتل مي‌رساندند. شايد در اين گونه موارد هنوز قانون جانشين وحشيگريهاي قرون وسطايي نشده بود، بلكه انتقام از صورت فردي به شكل اجتماعي جلوه‌گر مي‌شد.حتي دريازني هم سرانجام تابع قانون شد و دريازنان به صورت بازرگاناني درآمدند كه مكر و حيله را به جاي زور و بازو به كار مي‌انداختند. بيشتر قوانين دريايي اروپا اصولا از ناحيه نورسها ناشي شد و از طريق اتحادية هانسايي رواج گرفت. در دوران سلطنت مگنوس نيكو (1035 - 1047) قوانين نروژ را بر طوماري نوشتند كه به سبب رنگش آن را «غاز خاكستري» ناميدند. اين طومار، كه هنوز باقي است، حاوي يك سلسله فرامين براي نظارت در اوزان و مقادير، مقرراتي براي ادارة بازارها، و بنادر، و نظاماتي دربارة كمك دولت به بيماران و ضعفاست كه حاكي از كمال روشنفكري و ترقيخواهي مي‌باشد.

Norstead-Viking-Village 19813.Jpg
دين به قانون و خانواده كمك كرد تا جانوران دوپا را به صورت شارمند درآورد. خدايان توتوني در نظر اقوام نورس جنبة اساطيري نداشتند، بلكه موجوداتي بودند آسماني كه مردم واقعاً از آنها مي‌ترسيدند يا دوستشان داشتند. هزاران معجزه و شيفتگي آنها را صميمانه با بشر مربوط مي‌كرد. در تنگناي حيرت و وحشت ارواح بدوي، تمام نيروها و تجليات عظيم طبيعت به صورت خداياني شخصي درآمده بود كه تسكين خشم نيرومندترين اينها مستلزم دادن كفاره‌اي بود عظيم كه از قرباني آدميزاد دست كمي نداشت. والهالا عبارت بود از جرگه‌اي عظيم مركب از دوازده رب‌النوع و دوازده ربة‌النوع ؛ به علاوة انواع شياطين غولپيكر‌ (جوتونها)، الاهگان سرنوشت (نورنها)، و جمعي والكوره؛ و همچنين مشتي از ساحرگان، پريان كوچك اندام، و اجنة كوتاه قد. ارباب انواع موجوداتي بودند به مراتب بزرگتر از آدميزادگان كه مثل بشر به دنيا مي‌آمدند، گرسنه مي‌شدند، به خواب احتياج داشتند، بيمار مي‌شدند، احساسات به آنها دست مي‌داد، اندوهناك مي‌شدند، و مي‌مردند. اين ارباب انواع فقط از نظر جثه، و طول عمر، قدرت بر بشر تفوق داشتند. اودين (همان رب‌النوع آلماني ودن) يا رب الارباب، در زمان حكمفرمايي قيصر امپراطور روم در نزديكي درياي آزوف زندگي مي‌كرد و در آنجا آسگارد يا خانة خدايان را براي خانواده و مشاوران خويش بنا كرده بود. به علت آنكه از كمي جا در تنگنا بود، اروپاي شمالي را فتح كرد. وي نه قادر مطلق بود و نه بدون حريف. لوكي مثل يك زن ماهيگير او را سرزنش مي‌كرد، و تور هيچ اعتنايي به او نداشت. وي به جستجوي عقل گرد زمين سفر كرد و بر سر چاه عقل يك چشم را فداي جرعه‌اي از آب كرد؛ آنگاه به اختراع حروف دست زد، و ملت خود را نوشتن، شعر، و صنايع آموخت و به آنها قوانين عطا كرد؛ و چون پيش‌بيني مي‌كرد كه دورة زندگي اينجهاني او به سر آمده است، سران اقوام سوئدي و گوت را جمع كرد، و در حضور ايشان نه جاي بدن خود را زخم كرد، قالب تهي كرد، و دوباره به آسگارد بازگشت تا به صورت رب‌النوعي زندگي از سر گيرد.
در ايسلند تور بمراتب با اهميت‌تر از ادوين بود. در نظر ايسلنديها وي رب‌النوع تندر، جنگ، كار، و قانون محسوب مي‌شد. ابرهاي تيره گرههاي جبين او بودند، غرش رعد صداي او بود، و درخشش برق چكشي كه از آسمانها پرتاب مي‌كرد. شعراي نورس، كه شايد از لحاظ شكاكيت نسبت به ارباب انواع به پاي هومر شاعر يوناني مي‌رسيدند، در چكامه‌هاي خود بارها تور را دست مي‌انداختند، درست همان طور كه يونانيها با هفايستوس يا هراكلس كرده بودند؛ آنها او را به انواع مشقات و رنجها گرفتار مي‌ساختند؛ با اينهمه، تور به قدري محبوب همگان بود كه از هر پنج نفر ايسلندي دست كم يكي نام او را، به گونه‌اي تحريف شده مانند تورولف، توروالد، و توراستين، بر خود مي‌نهاد.

800Px-Vikings Fight.Jpg
بالدر فرزند اودين رب النوعي بود از نظر پرستش كم اهميت، اما در اساطير صاحب مقامي بس ارجمند كه «از نظر اندام و سيما برازنده، و ملايمترين، خردمندترين، و فصيحترين» ارباب انواع محسوب مي‌شد. در آغاز رواج مسيحيت مبلغان مسيحي اغلب دچار اين وسواس بودند كه او را همان شخص مسيح معرفي كنند. شبي در عالم خواب بالدر مي‌بيند كه بزودي خواهد مرد، و اين موضوع را با ارباب انواع در ميان مي‌گذارد. الاهه فريگا از همة جمادات، جانوران، و نباتات تعهد مي‌گيرد كه هيچ كدام آزاري به او نرسانند. از آن پس بدن باشكوهش تمام موارد زيان آور را دفع مي‌كند، به طوري كه خدايان براي سرگرمي خويش به طرفش سنگ و زوبين و تبر و شمشير پرتاب مي‌كنند. تمام سلاحها بي آنكه زخمي بر بدنش وارد سازند از كنارش مي‌گذرند. اما فريگا، هنگام گرفتن تعهد، «گياه كوچكي موسوم به گياه بوسه» را ناديده مي‌گيرد، زيرا گياه مزبور را ضعيفتر از آن مي‌داند كه به كسي آسيبي برساند. لوكي، رب النوع مفسده‌جويي كه حرمتي براي وي قايل نبودند، شاخة كوچكي از اين گياه را بريده رب‌النوع نابينايي را تشويق مي‌كند كه آن را به سوي بالدر پرتاب كند؛ به مجردي كه «گياه بوسه» به بدن بالدر اصابت مي‌كند، او را به هلاكت مي‌رساند. همسر اين رب‌النوع موسوم به نپ از مرگ شوهر چنان داغدار مي‌شود كه او هم جان مي‌سپرد و جسد آن دو را با اسبش، كه به طرز زيبايي تجهيز شده بود، بر روي يك تل هيمه در آتش مي‌سوزانند.
بنابر معتقدات اقوام نورس، قاصدان ارباب انواع يا والكوره‌ها (انتخاب كنندگان مقتول) مجاز بودند كه تاريخ مرگ هر كسي را مسجل سازند. كساني كه به خواري جان مي‌سپردند به حيطة فرمانروايي هل ـ الاهة مردگان ـ نزول مي‌كردند، و آنهايي كه در ميدان جنگ جان مي‌سپردند به رهبري والكوره‌ها به والهالا راه مي‌يافتند. در آنجا اين جماعت به عنوان فرزندان محبوب اودين به حكم تناسخ از نيرو و زيبايي برخوردار مي‌شدند تا روزها را به نبردهاي مردانه و شبها را به نوشيدن آبجو مشغول باشند. اما (بنابر اساطير متأخر نورسها) زماني فرا رسيد كه جوتونها ـ آن شياطين غولپيكر اغتشاش و ويراني‌ ـ به ارباب انواع اعلان جنگ دادند و ميان آنها مبارزه‌اي درگرفت كه منجر به فناي هر دو طرف شد. در اين دوره از زوال خدايان تمامي كاينات دچار ويراني شد: نه فقط خورشيد و سيارات و اختران، بلكه سرانجام خود والهالا با تمامي سلحشوران و خدايانش به ورطة نيستي افتاد. فقط اميد به جا ماند ـ اميد به آنكه با حركت آرام چرخ زمانه زميني نو، عدالتي بهتر، و رب‌النوعي والاتر از اودين يا تور به وجود آيد. شايد اين داستان نيرومند نمادي بود از پيروزي مسيحيت و ضربات جانكاهي را مجسم مي‌كرد كه آن دو اولاف در راه اعتلاي مسيحيت بر پيكر بت‌پرستي وارد ساختند؛ يا شايد شعراي وايكينگ دربارة ارباب انواع اقوام خويش به شك افتاده و آنها را مدفون ساخته بودند؟
اساطير وايكينگ مبحث شگفت‌انگيزي بود كه از نظر فريبندگي بعد از اساطير يونان قرار داشت. قديميترين شكلي كه از اين اساطير به دست ما رسيده است در هيئت آن اشعار عجيبي است كه بغلط آن را ادا ناميده‌اند. در 1643 اسقفي در كتابخانة سلطنتي كپنهاگ به كتاب خطي برخورد كه حاوي پاره‌اي اشعار قديمي ايسلندي بود و به اشتباه آنها را «ادا»ي سايمند خردمند ـ كشيش دانشور ايسلندي (حد 1056 - 1133) ـ خواند. اكنون عموم دانشپژوهان بر اين عقيده‌اند كه آن اشعار به سالهاي نامعلومي در فاصلة قرون هشتم و دوازدهم ميلادي در نروژ، ايسلند، و گروئنلند از طبع و قلم عده‌اي از شاعران ناشناس تراوش كرده بود، و احتمال دارد كه سايمند آنها را گردآوري كرده باشد، لكن خودش مسلماً‌ آنها را نسروده بود، و اصلا عنوان آن سروده‌ها «ادا» نبوده است. مرور زمان هم بر اشتباه قلم عفو مي‌كشد و هم بر سرقتهاي ادبي. محققان بناي كار را بر مصالحه گذاشتند و اين اشعار را اداي منظوم يا اداي مهين ناميدند. بيشتر اين چكامه‌ها بالادهايي روايتي هستند مربوط به دلاوران يا ارباب انواع اسكانديناوي يا ژرمني باستان. در خلال اين چكامه‌ها براي نخستين بار ما به زيگورد مشهور به ولسونگ و ديگر قهرمانان مرد يا زن و موجودات شريري برمي‌خوريم كه در ولسونگا ساگا و داستان باستاني نيبلونگنليد شكل مشخصتري به خود مي‌گيرند. در ميان مجموعه اشعار «ادا» نيرومندتر از همه، قطعة «ولوسپا» ست كه در طي آن «ولوا»ي پيشگو با استعاراتي شاهانه و ملال انگيز از آفرينش جهان، انهدامي كه در كمين آن است، و سپس از رستاخيز نهايي آن خبر مي‌دهد. «سرود ذات متعال» عنوان قطعة ديگري است با سبكي كاملا متفاوت، كه در آن رب‌النوع اودين، بعد از ديدن سختيهاي فراوان و معرفت به احوال اقسام مردان، عقايد خويش را دربارة خرد در قالب يك رشته قواعدي بيان مي‌كند كه هميشه به گفتار يك رب‌النوع نمي‌ماند:
به بسياري جاها يا بي ‌اندازه زود يا بسيار دير رسيدم؛ هنگامي كه مي‌رسيدم آبجو يا هنوز حاضر نبود، يا آن را نوشيده بودند. … بهترين مستي هنگامي است كه همه كس بعد از آن عقل خود را بازيابد. .‌.. به سخنان يك دوشيزه يا يك زن، هيچ كس نبايد اعتماد كند؛ زيرا كه در سينه‌هاي آنان مكر نهاده‌اند؛ … هنگامي كه در صدد اغواي آن دوشيزة دورانديش بودم، اين نكته را به تجربه دريافتم؛ … و از آن دوشيزه هيچ چيز نصيب من نشد. … روز را هنگام غروب، شمشير را بعد از آزمودن، و يك زن را پس از خاكستر شدن در آتش بايد ستود. … هر سخني كه مردي به ديگري مي‌گويد اغلب تاوانش را مي‌پردازد. … زبان ماية بر باد دادن سر است. حتي سه كلمه با آدم فرومايه بحث كردن خطا است. آنجا كه آدم دون سرسختي مي كند، اغلب انسان والاگهر تسليم مي‌شود. … هر آنكه چشم طمع به مال يا زن ديگري دارد بايد سحرخيز باشد. … آدمي بايد عاقل ميانه‌رو باشد نه اينكه در عقل افراط كند. … مگذار كه هيچ آدمي قبلا از سرنوشت خويش آگاه باشد؛ چه بدين سان ذهنش بي اندازه خالي از تشويق خواهد بود. … دل مرد بخرد بندرت شادمان است. … خانة آدمي بهترين جاست، اگرچه كوچك باشد. … بهترين محل، منزل آدمي و منظرة آفتاب است.
به احتمال اشعار مجموعة اداي مهين تا قرن دوازدهم دهان به دهان منتقل و در سينه‌ها ضبط شد و در آن قرن به كتابت درآمد. الفبا در عهد وايكينگ، مثل صفحات شمالي آلمان و انگلستان زمان آنگلوساكسونها، الفباي رون بود؛ اين 24 حرف نمادي را تقريباً به سياق خط شكستة يوناني و لاتين مي‌نوشتند. با اينهمه، در آن عهد ادبيات مي‌توانست از حروف الفبا بي نياز باشد؛ چه خنياگران سرودهايي دربارة ارباب انواع توتوني مي‌ساختند، به حافظه مي‌سپردند، مي‌خواندند، و شفاهاً سرودهاي آن «عصر پهلواني» (كه از قرن چهارم تا قرن ششم بود) ـ يعني دوراني كه اقوام ژرمني به گسترش قدرت خويش در اروپا مشغول بودند ـ را به نسلهاي آينده منتقل مي‌كردند. ستورلوسون و ديگران قطعاتي پراكنده از اين سرودها را در بين منشئات خود محفوظ ساخته‌اند، و به ذكر نام بعضي از اين شعراي رامشگر پرداخته‌اند. مشهورترين اينها سيگوات توردارسون بود كه در دوران سلطنت قديس اولاف شاعر درباري و مشاور مشفق پادشاه محسوب مي‌شد. يكي ديگر اگيل سكالاگريمسون (900 - 983) نام داشت كه رجل برجستة عهد خويش در ايسلند بود. اين شاعر آتشين مزاج، در عين حال سلحشوري نيرومند و خاوندي مستقل الرأي بود. به هنگام پيري فرزند جوانش در آب غرق شد و از فرط اندوه مي‌خواست خود را بكشد؛ ولي دخترش او را تشويق كرد، به جاي خودكشي، مراتب اندوه خويش را به رشتة نظم درآورد. در قطعة موسوم به سونار تورك («داغ فرزند») وي خطاب به اودين زبان كفر مي‌گشايد، او را مسئول مرگ پسرش مي‌داند؛ اظهار تأسف مي‌كند از اينكه نمي‌تواند رب‌النوع مزبور را بيابد و، به همان سان كه با ديگر دشمنان خويش جنگيده است، با اودين جنگ آغازد. آنگاه چون به ياد مي‌آورد كه ارباب انواع فقط اندوه نصيب وي نساخته‌اند بلكه از موهبت شاعري نيز برخوردارش كرده‌اند، شعلة خشمش فرو مي‌نشيند؛ رضا به قضا مي‌دهد و مصمم مي‌شود كه زنده بماند، و بار ديگر مقام شامخ خويش را در مجالس عالي وطن به دست مي‌گيرد.

Asterix-And-The-Vikings.Jpg
شكي نيست كه در اين دوره، ادبيات اسكانديناوي دربارة خشونت جامعة‌ وايكينگ راه مبالغه مي‌سپرد، همچنانكه وقايع نگاري و تاريخ، با سوق دادن توجه خواننده به نوادر زندگي، او را از دقت نظر در جريان طبيعي زندگي مردمان باز مي‌دارد. با اينهمه، به حكم شرايط دشوار زندگي، در اوان تاريخ اسكانديناوي، تنازع بقا چنان بود كه فقط پوست كلفت‌ترين افراد مي‌توانستند پايدار بمانند؛ و از سنن باستاني انتقام و دشمني و دريازني بي‌حساب و كتابي كه در درياهاي بيصاحب جهان جريان داشت نوعي اخلاقيات نيچه‌اي پديد آمد كه اساس آن شجاعتي بود بي توجه به قيود اخلاقي. در اين عهد بود كه يك نفر وايكينگ چون از ديگري مي‌پرسيد «بگو به كدام آيين باور داري»، جواب مي‌شنيد كه «من به قدرت خودم ايمان دارم.» هارال هورفاگر طالب اريكة‌ سلطنت نروژ بود و خيال داشت كه آن را بزور تصاحب كند. دوستش هاكون به وي اندرز داد كه «از خودت بپرس كه مردانگي انجام چنين عملي را داري؟ زيرا رسيدن به چنين مقصدي مردي مي‌خواهد شجاع و ثابت قدم كه در راه انجام امري اين سان خطير، نيك و بدش يكسان نمايد.» پاره‌اي از اين مردان در جنگ به درك چنان لذتي نايل مي‌شدند كه از زخمي كه برمي‌داشتند تقريباً دردي احساس نمي‌كردند. به برخي هنگام نبرد جنوني دست مي‌داد مشهور به «برسركر»ي يا حالتي كه جنگجو به كلي مشاعرش را از دست مي‌داد و جز لذت جنگ احساسي نمي‌كرد؛ برسركرها، يا به عبارت ديگر «خرس جامگان»، قهرماناني بودند كه بدون جوشن وارد معركة كارزار مي‌شدند، و مثل جانوران زوزه مي‌كشيدند و مي‌جنگيدند، سپرهاي خود را از شدت خشم گاز مي‌گرفتند، و آنگاه، چون نبرد به پايان مي‌رسيد، از فرط كوفتگي به حال اغما مي‌افتادند. فقط شجاعان قدم به والهالا مي‌گذاشتند؛ و هر كس كه در راه اقران خود در ميدان جنگ جان مي‌داد تمامي گناهانش بخشيده مي‌شد.
وايكينگها يا «مردان فيورد»ي كه اينسان در سختيها و مسابقات وحشيانه باز آمده بودند بر كشتيهاي خود سوار شدند و در روسيه، پومراني، فريزيا، نورماندي، انگلستان، ايرلند، ايسلند، گروئنلند، ايتاليا، ‌و سيسيل بر قلمروهايي چند استيلا يافتند. اين اقدامات پرمخاطره نه حكم جهادهاي سپاهيان جرار مسلمان را داشت، نه به ايلغار مجارها شبيه بود، بلكه تاخت و تاز بيمحاباي مشتي از مردان بود كه هر نوع ضعفي را جنايتي تلقي مي‌كردند و هر نوع قدرتي را خيري مي‌پنداشتند؛ تشنة زمين، زن،‌ ثروت، و قدرت بودند و احساس مي‌كردند كه شركت در نعمات دنيوي حق الاهي آنهاست. اين جماعت در ابتدا مانند دريازنان بودند و در پايان به صورت جماعتي از دولتمردان درآمدند. رولو به نورماندي، ويليام فاتح به انگلستان، و روژة دوم به سيسيل نظم خلاقه‌اي بخشيد. فاتحان، در هريك از اين موارد، خون تازة شمالي خود را مانند دارويي نيروبخش با خون مردماني كه يكنواختي زندگي روستايي آنان را دچار رخوت كرده بود در هم آميختند. كمتر اتفاق مي‌افتد كه تاريخ چيزي را از بين ببرد كه مستحق آن نباشد ـ سوزاندن علفهاي هرزه، زمين را براي بذرافشاني بعدي غني تر مي‌سازد.

Monasterboice [10kB]



Oseberg Ship [11kB]پایان.



+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 5:45 PM توسط محمد | | تعداد بازدید : 2293

        مطالب قبلی

        صفحات وبلاگ

منوی اصلی

دسته بندی خبر ها

نظر سنجی

درباره ی ما


در این وبلاگ مطالب برگزیده ای از تاریخ جهان جهت استفاده علاقه مندان به تاریخ درج میشود.نام وبلاگ اشاره دارد به چگونگی فتح آندلس توسط مسلمی

آرشیو

پیوند های وبلاگ

لینک های روزانه

امار وبلاگ

امکانات


Powered By
RozBlog.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ histori محفوظ می باشد.