close
تبلیغات در اینترنت
ايوان مخوف

خانه | پست الکترونیک | آرشیو

تاریخ غم انگیز آندلس

تاریخ سر گذشت کسانی است که از گذشتگان خود عبرت نگرفتند.


         ايوان مخوف

ايوان مخوف: 1533-1584

واسيلي سوم ايوانوويچ نقشه وحدت روسيه را دنبال كرد. وي سمولنسك را به قلمرو خود افزود و اميرنشينهاي ريازان و نووگورود سورسكي را به انقياد در آورد. چنانكه يكي از وقايعنگاران روسي ياد كرده است:((وقتي جمهوري سربلند پسكوف فرمانروايي واسيلي را گردن نهاد(1510)، تنها كودكاني كه پستان مادر را ميمكيدند ميتوانستند از ريختن اشك تحسر خودداري كنند.)) اكنون ديگر روسيه يكي از دولتهاي نيرومند اروپا به شمار ميآمد، و واسيلي، با لحني برابر و همشان، به ماكسيميليان اول، شارل پنجم، سليمان قانوني، و پاپ لئودهم نامه مينوشت. وقتي گروهي از بايارها خواستند حدود اختيارات وي را محدود سازند، واسيلي با خطاب تحقيرآميز ((دهاتيها)) و بريدن سر يكي از اشراف، ايشان را سر جاي خود نشاند. چون واسيلي از همسرش فرنزدي نداشت، او را طلاق داد و با زني تربيت يافته و متشخص به نام هلنا گلينسكي ازدواج كرد. پس از مرگ واسيلي سوم، همسرش نيابت سلطنت پسر سه سالهاش ايوان چهارم واسيليويچ را برعهده گرفت. با مرگ نايب السطنه، بايارها سر به شورش برداشتند و هر يك از دسته‌هاي مخالف ايشان، بنوبت، اندك زماني زمام امور را در دست گرفتند و با شدت عمل و بيدادگري شهرها را دچار آشوب ساختند و خون موژيكهاي (دهقانان روسي) بي پناه را در جنگهاي داخلي برزمين ريختند.

در ميان اين كشمكشها، فرمانرواي جوان كشور روسيه تقريبا از خاطره‌ها فراموش مانده بود و حتي گاهي محروم و منزوي به سر ميبرد. وي كه در گرد خود چيزي جز خشونت و شقاوت نميديد، آن را روش عادي زندگي شناخت; وحشيانهترين انواع ورزشنها را براي خود انتخاب كرد; و چون به سنين نوجواني رسيد، پسري كج خلق و بدبين از آب در آمد. در سيزدهسالگي روزي ناگهان آندري شويسكي، سردسته گروهي از بايارها، را پيش سگانش انداخت (1544) و فرمانروايي كشور را به دست گرفت. سه سال بعد، به دست مطرانهاي مسكو، تاج شاهي بر سر گذاشت و تزار روسيه شد. سپس، به فرمان وي، گروهي از دوشيزگان نجيبزاده سراسر كشور را دستچين كردند و پيش او فرستادند، و او از آن ميان آناستاسيا رومانوف را به همسري انتخاب كرد، و نام خانوادگي اين زن بود كه به سلسله تزارهاي اخلاف وي داده شد.

ايوان در سال 1550 نخستين مجلس ملي را از نمايندگان سراسر كشور تشكيل داد و در مقابل آن به خطاهاي دوره جواني خود اعتراف كرد و وعده داد كه از آن پس با عدالت و انصاف بر مردم حكومت كند. شايد به پيروي از جنبش اصلاح ديني كه در آلمان و اسكانديناوي به وجود آمده بود، در مجلس مزبور پيشنهاد شد كه دارايي كليسا به نفع دولت ضبط شود. اين پيشنهاد رد شد، ولي در همان زمينه لايحه ديگري به تصويب رسيد كه به موجب آن ميبايست كليه زمينهاي معاف از اجاره، كه ايوان جوان وقف كليسا كرده بود، به دولت مسترد گردند،
هبه‌هايي كه در دوران كودكي ايوان به كليسا تقديم شده بود باطل تلقي شوند، و نيز صومعه‌ها بدون موافقت تزار حق نداشته باشند پارهاي از اقسام دارايي را به تصرف در آورند. گروه روحانيون ناراضي وقتي ديدند كه ايوان كشيش سيلوستر را به عنوان سرپرست روحاني خود انتخاب كرده، و همچنين او و آلكسي آداشف را دو وزير مورد اعتماد خود قرار داده است، تا حدي آرام شدند. ايوان چهارم به كمك اين دويار وياور با تدبير در سن بيست و يك سالگي فرمانرواي تواناي كشوري شد كه از سمولنسك تا كوه‌هاي اورال، و از اقيانوس شمالگان تا نزديكيهاي درياي خزر، گسترش داشت.

نخستين توجه و كوشش ايوان اين بود كه لشكر خود را نيرومند سازد و، با تاسيس دو سازمان نظامي جديد، نيروي مقاومي در مقابل اشراف سركش به وجود آورد. اين دو سازمان، كه مستقيما در تحت نظارت و فرمان خودش قرار داشتند، عبارت بودند از: سواره نظام قزاق و پياده نظام ستريلتسي كه با تفنگهاي فتيلهاي و چخماقي قرن پانزدهم مجهز بودند. قزاقها در اصل دهقاناني بودند كه موقعيت محليشان در جنوب روسيه، يعني ناحيه حد فاصل ميان مسلمانان و اهالي مسكو، ايشان را مجبور ميساخت كه در هر لحظه آماده جنگ باشند، و از طرف ديگر نيز فرصتهاي مناسبي به دستشان ميداد كه كاروانهاي حامل تجارت ميان شمال و جنوب را مورد حمله و چپاول خود قرار دهند. دو دسته مهم قزاقها، يعني قزاقهاي دون در قسمت جنوب خاوري روسيه و قزاقهاي زاپاروژيه در سمت جنوب باختري، تشكيل جمهوريهاي نيمه مستقلي داده بودند و با روش دمكراسي خاصي زندگي ميكردند. مردان بزرگتر خانواده‌ها شخصي را به عنوان مامور اجراي مجلس شورايي متشكل از نمايندگان عموم مردم انتخاب ميكردند و او را فرمانده يا پيشواي خود ميخواندند. زمين متعلق به همه مردم بود، ولي قسمتهايي از آن براي مدتي موقت به خانواده‌ها اجاره داده ميشد تا در آن كشت و زرع كنند. طبقات مختلف مردم در مقابل قانون برابر بودند. سواران دلير و چالاك قزاق مهمترين پشتيبان ايوان چهارم در هنگام جنگ و صلح به شمار ميآمدند.

سياست خارجي ايوان ساده بود. آرزويش اين بود كه خاك روسيه را از درياي بالتيك به درياي خزر برساند.

تاتارها هنوز قازان، حاجي طرخان، و شبه جزيره كريمه را در دست داشتند و هنوز از مسكو طلب باج ميكردند، گرچه ديگر بيفايده بود. ايوان يقين داشت كه وحدت و امنيت روسيه بدون تصرف اين خاناتها (خاننشينها)، و دست يافتن به سراسر مسير رودخانه ولگا تا دهانه آن در درياي خزر، امكانناپذير است. در سال 1552، تزار جوان با 000,150 سپاهي مدت پنجاه روز دروازه‌هاي شهر قازان را در محاصره گرفت.

30000 مسلمان مدافع شهر با سرسختي ديني ايستادگي كردند و حتي چندين بار از شهر خارج شدند ودلاورانه بر محاصره كنندگان تاختند. وقتي عدهاي از آنها به دست دشمن ميافتادند و در مقابل باروي شهر به چوبه دار كشيده ميشدند، دفاع كنندگان از داخل شهر ايشان را هدف تيرهاي خود قرار ميدادند و ميگفتند: ((براي آنها بهتر است مرگ را از دست پاك همكيشان خود دريافت كنند، تا از دست ناپاك مسيحيان.)) پس از يك ماه كه محاصره كنندگان مايوس و دلسرد شده بودند، ايوان به دنبال صليب معجزه آسايي كه در مسكو نگاهداري ميشد فرستاد. باديدن اين صليب، افراد وي دلگرم و پر جرئت شدند. در واقع هر دو طرف خداوند را به همكاري و همرزمي طلبيده بودند. يك مهندس آلماني ديوارهاي شهر را منفجر كرد، روسها به داخل شهر ريختند و، در حاليكه فرياد ميزدند((خدا با ماست))، كليه مردمي را كه به كار بردگي و فروش نميخوردند از دم تيغ گذراندند. معروف است كه ايوان با رقت فراوان براي شكست خورده‌ها گريه ميكرد و ميگفت:((اينها مسيحي نيستند، اما بشر كه هستند.)) ايوان عدهاي از مسيحيان را در آن شهر مخروبه و خالي از جمعيت ساكن كرد. روسيه وي را در مقام نخستين اسلاوي كه توانست يكي از پايگاه‌هاي تاتار را به تصرف در آورد تجليل كرد و اين پيروزي را جشن گرفت، همان طور كه فرانسه عقب نشاندن مسلمانان از شهر تور را با غرور و شادي بسيار جشن گرفت (732). ايوان در سال 1554 حاجي طرخان را گشود و سراسر رودخانه ولگا را در قبضه اختيار خود در آورد. شبه جزيره كريمه تا سال 1774 در دست مسلمانان باقي ماند، ولي حالا ديگر قزاقهاي دون فقط در مقابل فرمان مسكو سر تعظيم فرود ميآوردند.

پس از پاك كردن مرزهاي خاوري، ايوان نيروي خود را به سوي باختر متوجه كرد. آرزوي ديرين وي آن بود كه تجارت روسيه را از باختر و شمال، در مسير رودخانه‌هاي بزرگ، تا درياي بالتيك توسعه دهد. وي بر پيشرفت تجارت و صنعت اروپاي باختري غبطه ميخورد و منتظر فرصتي بود تا از هر گشايش و موقعيتي براي نزديك كردن و مرتبط ساختن روسيه با كاروان ترقي كشورهاي اروپايي استفاده كند. در سال 1553 سرهيوويلوبي و ريچارد چانسلر از طرف بازرگانان لندن مامور شدند كه از حوالي شبه جزيره اسكانديناوي راهي شمالگاني به چين پيدا كنند. ايشان با سه كشتي از بندر هاريچ به راه افتادند. در لاپلاند، به هنگام زمستان، كاركنان دو كشتي تلف شدند; ليكن چانسلر به آرخانگلسك رسيد. چانسلر با صدها دشواري و خطر خود را به مسكو رساند.

ايوان چهارم با وي و اندكي بعد با انتوني جنكينسن پيمانهايي امضا كرد و به موجب آنها به ((شركت مسكووي)) امتيازات تجاري خاصي بخشيد.

اما در نظر ايوان اين پيمانها در يا دريچهاي به سوي مغرب زمين باز نميكردند و ارزش روزنه كوچكي را بيش نداشتند. وي سعي كرد عدهاي از متخصصان فني آلماني را به كشور خود دعوت كند. در شهر لوبك، 123 نفر از آنها براي اعزام به دربار ايوان جمع آوري شدند، اما شارل پنجم اجازه نداد ايشان به روسيه بروند. رودخانه بزرگ دويناي جنوبي از قلب روسيه شروع ميشد و در نزدكي ريگا به بالتيك ميريخت. ليكن متاسفانه از ميان كشور كينه توز
ليوونيا عبور ميكرد. سرچشمه‌هاي دو رودخانه دوينا و ولگا زياد از هم فاصله نداشتند و ميشدبا ترعهاي آن دو را به يكديگر متصل كرد. تقديري آشكار بود كه همين راه آبي ميبايست وسعت خارج از اندازه خاك روسيه نسبت به بندرها و سواحلش را تا حدي جبران و تعديل كند. بدين ترتيب، بالتيك با درياي خزر و درياي سياه مرتبط ميشد; يعني شرق و غرب به هم ميپيوستند، و چه بسا كه در ضمن مبادله كالاها و افكار، دنياي مغرب زمين فرصت مييافت تا سهمي از دين فرهنگي دوران گذشته خود را به مشرق زمين مسترد كند.

پس، در سال 1557، ايوان بهانهاي جنگي تراشيد و، به سركردگي شاه علي كه قبلا خان تاتار شهر قازان بود، لشكري به سوي ليونيا فرستاد. سپاه روسي، ليوونيا را بيرحمانه ميدان تاخت و تاز خود قرار داد، خانه‌ها و محصولات را آتش زد، مردان را به بردگي برد، و زنان را تا حد مرگ مورد تجاوز قرار داد. در سال 1558 سپاه ديگري از روسها شهر ناروا را، كه فقط سيزده كيلومتر تا ساحل بالتيك فاصله داشت، تصرف كرد. ليوونياي درمانده دست به دامن لهستان شد. دانمارك، سوئد، آلمان، و ديگر كشورهاي مركزي اروپا از بيم امكان هجوم اسلاوها به سوي باختر، و احيانا پيشروي آنها تا رودخانه الب، چنانچه در قرن ششم اتفاق افتاده بود، برخود لرزيدند. ستفان باتوري لهستانيها را بر ضد روسها برانگيخت و به ياري ايشان در پولوتسك روسها را شكست داد (1582). ايوان مجبور شد ليوونيا را تسليم لهستان كند.

مدتها پيش از اين شكست سخت، به سبب لشكركشيهاي مكرر و زيان آور ايوان، روسيه دچار انقلابهاي داخلي شده بود. بازرگانان، كه به گمان ايوان ميبايست با استفاده از راه‌هاي تجاري تازه كار خود را رونق و توسعه داده باشند، بر اثر خسارتها و آشفتگيهاي حاصل از جنگها، سرخورده شده و دست از فعاليت كشيده بودند. اشراف نيز با لشكركشيهاي ايوان مخالف بودند، زيرا به عقيده ايشان همين تهديد باعث ميشد كه كشورهاي حوزه بالتيك دست به دست يكديگر بدهند و با تسليحات كاملتر بر ضد روسيهاي كه از لحاظ سازمان لشكري و سياسي هنوز كشوري فئودالي محسوب ميشد وارد جنگ شوند. در واقع ايوان پيش از جنگ با ليوونيا پي برده بود كه بايارها درصدد برانداختن تاج و تخت وي هستند. ايوان در سال 1553، هنگامي كه به بيماري مهلكي دچار شده بود، اطلاع يافت كه گروهي از اشراف با هم سازش كردهاند كه پس از مرگ وي، فرزندش دميتري را از پادشاهي بركنار كنند و شاهزاده ولاديمير را به جاي وي برتخت نشانند. همچنين بر وي معلوم شد كه سيلوستر و آداشف، نزديكترين مشاورانش، نيز با بايارهاي خيانتكار دسته بندي دارند. ايوان، با وجود اين بدگماني، مدت هفت سال همچنان آن دو را در خدمت نگاه داشت و سپس در سال 1560، بدون شدت و تندي، ايشان را از كار بر كنار كرد. سيلوستر در صومعهاي زندگي خود را به آخر رساند، و آداشف در يكي از لشكركشيهاي ليوونيا جان سپرد. چند تن از بايارها به لهستان پناهنده شدند و برضد روسيه قيام كردند. در سال 1564، دوست يكدل و سرفرمانده لشكريان ايوان، شاهزاده آندري كوربسكي
نيز، به بهانه اينكه تزار در صدد كشتن وي بوده است، به گروه ياغيان فراري در لهستان پيوست. كوربكسي از آنجا پيام تحقيرآميزي، كه به منزله اعلام جنگ بود، براي ايوان فرستاد و او را ((جاني جذام گرفته)) خواند; تزار، در جواب، نامه مفصل و اعتراضآميزي در شصت و دو صفحه به كوربسكي نوشت و در آن با بياني كه هم فصيح بود و آشفته، و هم هيجانزده و انجيل گونه، يكيك دسيسه‌هاي بايارها را براي برانداختن پادشاهي خود شرح داد و درباره بدگماني خود نسبت به دست داشتن نزديكانش در توطئه مسموم ساختن آناستاسيا، همسر عزيزش، چنين پرسيد: ((چرا مرا از همسرم جدا ساختيد اگر اين ماده گاو جوان مرا از دستم نربوده بوديد، هرگز بايارها كشته نميشدند. ... بيهوده در جستجوي كسي بودهام كه نسبت به من رحم و شفقت داشته باشد، زيرا هرگز چنين كسي را نيافتهام.)) كوربسكي، در روزهاي واپسين عمر، كتاب تاريخ ايوان را با قلمي عيبجو و كينه توز به نگارش در آورد كه مهمترين منبع اطلاع ما درباره ايوان مخوف است.

در 13 دسامبر 1564 ايوان با خانواده و شمايلهاي مذهبي و خزانه خود، به همراهي گروهي از نگاهبانان سلطنتي، مسكو را ترك كرد و به جايگاه ييلاقي خود در آلكساندروفسك رفت. از آنجا دو بيانيه به مسكو فرستاد: بيانيه اول در اين باره بود كه چون بايارها و ديوانيان و خدام كليسا بر ضد او و كشور روسيه توطئه كردهاند، اينك وي ((با كمال تاسف)) از تخت شاهي كناره ميگيرد و از اين پس در گوشه عزلت به سر خواهد برد; و در بيانيه دوم، مردم مسكو را مطمئن ميساخت كه آنها را دوست دارد و آنها بايد به خيرخواهي هميشگي او اطمينان داشته باشند. در واقع ايوان همواره در مقابل طبقه اشراف از منافع و حقوق توده مردم و بازرگانان حمايت كرده بود; و در چنين موقعيتي طبقات متوسط و پايين مردم روسيه حقشناسي خود را نسبت به وي با اقدامي دسته جمعي آشكار كردند. ايشان علم طغيان بر ضد اشراف و روحانيان برافراشتند و با فريادهاي تهديدآميز از آنها خواستند كه نمايندگاني، از بايارها و اسقفها را نزد تزار بفرستند و از او تقاضا كنند كه به تاج و تخت خود بازگردد. اين كار شد، و ايوان پذيرفت كه ((بارديگر زمام فرمانروايي را در دست گيرد.)) اما با شرايطي كه بعدا اعلام خواهد داشت.

در ماه فوريه 1565 ايوان به مسكو بازگشت و مجلس ملي متشكل از نمايندگان روحاني و بايارها را احضار كرد.

آنگاه اعلام داشت كه قصد دارد سران دسته مخالف دولت را اعدام، و داراييشان را ضبط كند، و براي اين منظور بايد اختيار مطلق به وي تفويض شود تا بتواند بدون مشاوره با اشراف يامجلس ملي، هر چه صلاح بداند انجام دهد; و سپس اضافه كرد كه هركس از اجراي فرمانهاي او سرپيچي كند به هلاكت خواهد رسيد. نمايندگان مجلس، كه از شورش مجدد توده مردم بيمناك بودند، در مقابل تزار سر تسليم فرود آوردند و متفرق شدند.

ايوان فرماني صادر كرد كه براساس آن از آن پس روسيه به دو بخش تقسيم ميشد: بخش اول به نام زمستچينا (مجموعه ايالات) در زير حكومت بايارها و مجلس ملي شان، دوما، باقي ميماند و
داراي اختيارات داخلي ميشد، اما در امور لشكري و سياسي از فرمان تزار تبعيت ميكرد. و نيز خراج ساليانه به خزانه تزار ميپرداخت، و بخش دوم موسوم به آپريچنينا (خطه برگزيده) كه ميبايست زير فرمان شخص تزار و مشتمل بر پايتخت و زمينها و تيولي باشد كه وي به آپريچنيكي (طبقه برگزيده) واگذار ميكرد. اما افراد آپريچنيكي، كه به وسيله تزار انتخاب ميشدند، مامور حفظ انتظامات و اداره كارهاي ديواني و مصون داشتن آن نيمه كشور از فريب و فتنه بيگانگان بودند; و ضمنا نگهباني از شخص تزار و انجام دادن خدمات خاص لشكري نيز به عهده آنان بود. اين گروه ماموران، كه ابتدا فقط هزار نفر بودند و در آخر شمارشان به شش هزار نفر رسيد، بيشتر از ميان فرزندان كوچك اشراف انتخاب ميشدند; زيرا ايشان كه ملك و مالي از خود نداشتند، در قبال تيولي كه ايوان به ايشان واگذار ميكرد، خدمت وي را از دل و جان ميپذيرفتند. قسمتي از اين املاك متعلق به خانواده سلطنتي و قسمت مهمتر آن زمينهايي بودند كه دولت از بايارهاي ياغي ضبط كرده بود. در اواخر فرمانروايي ايوان، آپريچنينا تقريبا شامل نصف خاك روسيه و قسمت اعظم مسكو و مهمترين راه‌هاي تجاري بود. اين تحول نظير تحولي بود كه پطر كبير در حدود پنجاه سال بعد به وجود آورد، بدين معني كه در هر دو مورد طبقه تازهاي روي كار آمد كه قدرت سياسي را در دست گرفت، و علاوه بر آن صنعت و تجارت روسيه نيز رونق و پيشرفت يافت. بايد گفت در عهدي كه تقريبا تمام نيروي لشكري در دست طبقه اشراف بود، اين موفقيت تزار، كه فقط مجهز به دستهاي از نگاهبانان خود و متكي برپشتيباني غيرقابل اعتماد بازرگانان و توده مردم بود، نشاني از كمال جرئت و لياقت اوست. به گفته بعضي از معاصران ايوان، وي، كه فقط سي و پنج سال داشت، در اين دوره بحراني به اندازه بيست سال پير شد.

ايوان شهر آلكساندروفسك را مقر دايمي خود ساخت و آن را به صورت دژ مستحكمي در آورد. زحمت و فشاري كه در مبارزه با بايارها بر ايوان وارد آمد، به اضافه شكست وي در جنگهاي طولاني با ليوونيا، موجب اختلال اعصاب وي در آخر عمر شد; بخصوص كه ايوان از ابتدا هم داراي مغز كاملا متعادلي نبود. ايوان نگاهبانان خود را، مانند راهبان، حرقهاي بلند و سياه با آستينهاي گشاد و باشلق ميپوشاند و خود را رئيس دير آنها ميخواند و هر روز همراهشان مراسم قداس به جاي ميآورد و در مقابل محراب كليسا چنان با اشتياق و التهاب به سجده ميرفت كه بارها پيشانيش مجروح شد. اين كردار، به اضافه هيبتي كه شخص ايوان داشت، ترسي آميخته به حرمت در دل مردم روسيه انداخته بود، به طوري كه حتي افراد مسلح آپريچنيكي نيز چنان در مقابل وي خوار و ناچيز مينمودند كه كم كم مردم ايشان را گروه دور (درباريان) ناميدند.

انقلابي كه به دست ايوان به وجود آمد نيز مانند همه انقلابهاي ديگر خالي از توحش و كشتار نبود. هر كس كه با آن سر مخالفت داشت بدون ذرهاي ترحم دستگير و اعدام ميشد. در
وقايعنامه يكي از صومعه‌هايي كه ظاهرا نسبت به تزار نظر خصومتآميزي داشته است عده قربانيان قهر وي در آن سالها (15601570) 3470 نفر ذكر شده است. چنانكه در اين نوشته آمده است، بيشتر قربانيان ((با همسر خود)) يا ((با همسر و فرزندان خود)) به هلاكت ميرسيدند; و حتي در موردي يكي از محكومان ((همراه با ده نفر از يارانش كه قصد كمك به وي را داشتند اعدام شد)). شاهزاده ولاديمير و مادرش به قتل رسيدند، اما به فرزندانش آسيب نرسيد و زندگيشان نيز تامين شد. معروف است كه تزار به راهبان دستور داد براي آسايش روح قربانيانش دعا بخوانند. تزار اين آدمكشيها را كيفر خيانت به كشور، خاصه در هنگام جنگ، معرفي ميكرد و آنها را قانوني ميشمرد. يك نفر انگليسي كه شاهد برخي از اين اعدامها بود چنين ادعا كرده است: ((اي كاش ياغيان گردنكش ما را نيز به همين روش وادار ميكردند تا وظايفشان را نسبت به فرمانروايان خويش انجام دهند.)) در نووگورود شدت اين آدمكشي به حد اعلا رسيد. ايوان در همان اوان براي بازسازي كليساها مبلغي گزاف به اسقف اعظم نووگورود داده بود و انتظار داشت كه حداقل مورد علاقه طبقه روحاني آنجا قرار بگيرد، ولي به وي خبر رسيد كه در يكي از صومعه‌هاي نووگورود، پشت تصوير مريم عذرا، سندي كه در اصالت آن جاي ترديد است به دست آمده است كه ثابت ميكند نووگورود و پسكوف در توطئهاي براي برانداختن تاج و تخت تزار با لهستان وارد همكاري شدهاند. در دوم ژانويه 1570، لشكري نيرومند به سر كردگي يكي از افراد آپريچنيكي به شهر نووگورود هجوم برد، صومعه‌هاي آن را تاراج كرد، و 500 نفر از راهبان و كشيشان را دستگير ساخت. در روز ششم همان ماه، تزار وارد نوگورود شد و فرمان داد تا هريك از آن اسراي روحاني را كه از پرداخت 50 روبل فديه عدول كند در زير شلاق به هلاكت رسانند. جامه روحاني اسقف اعظم شهر را از تنش بيرون آوردند و وي را به زندان انداختند. به موجب گزارش سومين وقايع نامه نووگورود، پس از آن، قتل عام مردم براي مدت پنج هفته ادامه يافت. در بعضي روزها تا 500 نفر از اهالي به قتل ميرسيدند. مدارك رسمي عده كشتگان را 2770 نفر ثبت كرد، و تزار به اعتراض برخاست كه شماره آنها فقط 1505 تن بوده است. چون به نظر ميرسيد گروهي از بازرگانان كه شديدا خواستار باز شدن راه تجارت با غرب بودند در اين توطئه دست داشتهاند، سربازان تزار تمام دكانها را در شهر و خانه‌هاي بازرگانان را در حومه شهر آتش زدند و حتي خانه‌هاي روستايي دهات نزديك را نيز ويران كردند. از آن پس ديگر شهر نووگورود مقام شامخ گذشته خود را در زندگي تجاري روسيه باز نيافت. ايوان به پسكوف لشكر كشيد و در آنجا فعاليت سربازان خود را فقط به تاراج شهر محدود كرد. آنگاه به مسكو برگشت و، با بر پا ساختن بالماسكه شاهانه، جان به در بردن خود را از يك توطئه خطرناك جشن گرفت.

بديهي است كه در چنين دوران پرآشوبي شرايط براي توسعه اقتصادي و پيشرفت فرهنگي
مساعد نبود. تجارت در صلح جريان مييافت و در جنگ راكد ميشد. در املاك اختصاصي آپريچنيكي و بعدا در املاك ديگر، دهقانان، به حكم قانون، وابسته به زمين مزروعي خود بودند و وسيله و ابزار توليد محصول محسوب ميشدند (1581). نظام سرفداري، كه تا سال 1500 در روسيه وجود نداشت، در سال 1600 قانون رسمي زمينداري آن كشور شد. ماليات غارتگرانه وضع ميشد و تورم پول به طور ناگهاني و بحراني روي ميداد. روبل سال 1500 نودو چهار برابر روبل سال 1600، و بيست و چهار برابر روبل سال 1910 ارزش داشت. لازم نيست بيش از اين وارد شرح آن دوره انحطاط شويم، ولي چه خوب از اين درس تاريخي عبرت بگيريم كه: بيصرفهترين چيزها پس انداز كردن پول است.

در اين زمان، از طرفي به علت تكثير نسل بيش از حد در خانواده‌هاي روسي، و از طرف ديگر بر اثر بيحاصل ماندن زمينهاي زراعتي، كار معيشت بر بسياري تنگ شد و آنها را واداشت كه در جستجوي زمينهاي تازه برآيند.

پس از آنكه اين مهاجران از كوه‌هاي اورال گذشتند، به يك خانات تاتار رسيدند كه بر جمعيتي از باشقيرها و آستياكها حكومت ميكرد. پايتخت اين خانات، به لفظ قزاقها، سيبير ناميده ميشد. در سال 1581، سيميون ستروگانوف گروهي مركب از 600 نفر قزاق جمع آوري و آنها را به فرماندهي يرماك تيموفيويچ مامورتسخير آن خانات كرد. در اين جنگ قزاقها پيروز شدند و سيبريه باختري به خاك روسيهاي كه پيوسته در حال گسترش بود منضم گشت. ضمنا يرماك هم كه سردسته گروهي از راهزنان بود توسط كليساي ارتدوكس در زمره قديسان درآمد.

كليسا فرمانرواي واقعي روسيه باقي ماند، زيرا ترس از پروردگار در همه جا رسوخ داشت، و حال آنكه تسلط و اقتدار تزار را حد و اندازهاي بود. مقررات سخت ديني حتي شخص تزار را ملزم به اجراي مراسمي خاص ميكرد، چنانكه مثلا كشيشها نظارت ميكردند كه تزار پس از باردادن به هر يك از سفيران كشورهاي غيرارتدوكس، دستهايش را بشويد. هيچ گونه عبادتي به تقليد از اصول آيين كاتوليك رومي مجاز نبود، ليكن پروتستانها را در مراسم ديني خود آزاد ميگذاشتند، زيرا ايشان را در دشمني با پاپ رم همكيش خود ميدانستند. ايوان چهارم نيز مانند هنري هشتم به علم و اطلاع خود در الاهيات مباهات ميكرد و حتي يك بار در كرملين در مناظرهاي عمومي شركت كرد و با يك عالم الاهي پيرو لوتر وارد بحث شد; و بايد اذعان كرد كه تندخوترين تزار روسيه بحث خود را خيلي مودبانهتر از مشاجرات ديني طلاب آلماني آن زمان به پايان رساند. ولي در هنگام برخورد با يكي ديگر از عالمان الاهي، ايوان تا اين اندازه موفق از ميدان بيرون نيامد.

توضيح آنكه در سال 1568، ضمن انجام دادن مراسم ديني يكشنبه در كليساي جامع صعود مريم عذرا، فيليپ، مطران مسكو، علنا از دادن دعاي خير به ايوان امتناع كرد. ايوان كه خواستار دعاي خير مطران بود سه بار اصرار كرد، ولي بيفايده ماند. وقتي ملتزمان فيليپ علت اين امتناع را از او پرسيدند، مطران مسكو شروع به بر شمردن كشتارها و جنايات ايوان كرد. ايوان خطاب به وي فرياد زد:((آرامش خود را نگاهدار و دعاي خيرت را به من ده.)) مرد روحاني جواب داد: ((سكوت من داغ گناه بر روحت ميگذارد و اجلت را فرا ميخواند.)) ايوان سربه زير انداخت و آنجا را ترك كرد; تا مدت يك ماه بعد از آن، فيليپ به طرز حيرت آوري زنده و سلامت ماند.

آنگاه روزي يكي از گماشتگان تزار وارد كليساي جامع شد و مطران مسكو را ربود و او را به زنداني در شهر تور انداخت. پايان زندگي اين روحاني مورد بحث است. گزارشي كه مورد پذيرش كليساي روسي قرار گرفته اين است كه او را زنده سوزانيدند. در سال 1652 فيليپ در زمره قديسان درآمد و اشياي بازمانده از وي تا سال 1917 در كليساي جامع صعود مريم عذرا مورد پرستش عمومي بود.

كليسا در روسيه هنوز به وجود آورنده قسمت بزرگي از هنر و ادبيات بود. صنعت چاپ در سال 1491 به روسيه رسيد; ولي در آن زمان تنها كتابهايي كه چاپ ميشدند كتابهاي دعا بودند. دانشمند طراز اول آن عصر مطران ماكاريوس بود كه در سال 1529 با كمك چند تن از منشيانش به تاليف تاريخ ادبيات كشور خود همت گماشت.

اين اثر، كه شامل دوازده مجلد قطور بود، كلا جنبه مذهبي داشت و بيشتر به صورت وقايعنامهاي بود كه راهبان به رشته نگارش در ميآوردند. سيلوستر، كشيش اقرار نيوش ايوان، نيز كتاب معروفي به نام دوموستروي نگاشت كه راهنمايي براي امور خانه داري، آداب معاشرت، و رسيدن به رستگاري جاوداني بود. در اين كتاب مثلا با مطالبي از قبيل سرزنش به شوهراني كه همسر خود را از روي عشق كتك ميزنند، يا دستور دقيق براي طرز صحيح خارج كردن آب دهان و پاك كردن بيني برخورد ميكنيم. خود ايوان هم در نامه نگاري قلمي توانا داشت و از جمله نويسندگان عصر خود به شمار ميآمد.

برجستهترين محصول هنرروسي در دوران فرمانروايي ايوان ((كليساي واسيلي متبرك)) بود كه هنوز از درون كرملين و در گوشهاي از ميدان سرخ خودنمايي ميكند. ايوان در بازگشت از لشكر كشيهاي پيروزمندانهاش به شهرهاي قازان و حاجي طرخان (1554) اقدام به ساختن كليساي جامعي كرد و نام آن را ((شفاعت مريم عذرا)) گذاشت، زيرا پيروزيهايش را مديون حضرت مريم ميدانست. بعدها گرداگرد اين پرستشگاه سنگي هفت نمازخانه چوبي ساخته شد و هر كدام از آنها به يكي از قديساني كه پيروزيهاي ايوان با روز سالگردشان مصادف بود اختصاص داده شد. هر يك از اين نمازخانه‌ها با گنبدچهاي ظريف و پر نقش و نگار سرپوشي شده است، و گرچه همه اين گنبدچه‌ها پيازي شكلند، اما تزيينات آنها به يكديگر بكلي متفاوت است. نمازخانه آخري كه اختصاص به ((واسيلي متبرك)) داشت، در طي زمان، نام خود را به مجموعه اين بناي دلانگيز داد. افسانهاي كه طبعا در اين گونه موارد در افواه ميافتد اين بود كه چون كار معماري كليسا، كه به دست يك تن ايتاليايي سپرده شده بود، به پايان رسيد، ايوان
دستور داد چشمان وي را از حدقه بيرون بياورند تا ديگر نتواند نظير و رقيبي براي آن شاهكار به وجود آورد.

File:LebedevKV CarIvan4GrozPrMI.jpg

ليكن حقيقت تاريخي اين است كه دو معمار روسي به نامهاي بارما و پاستنيكوف طرح آن را ريختند و فقط در تزيين آن پارهاي نقش و نگارهاي سبك رنسانس ايتاليا را اختيار كردند. سياست عاقلانه دولت اين بود كه هر سال در روز ((يكشنبه نخل)) مراسم مذهبي با شكوهي در اين كليسا برپا شود. اشراف و روحانيان مسكو دستهاي تشكيل ميدادند و با شكوه تمام به سوي كليسا به راه ميافتادند، و مطران مسكو، به پهلو، براسبي سوار ميشدكه داراي گوشهاي دراز ساختگي بود تا منظره خري را كه مسيح در هنگام ورود به اورشليم سوار بود مجسم سازد; و شخص تزار با پاي پياده و خضوع بسيار دهنه آن اسب را ميكشيد. علمها و صليبها و شمايلها و بخور سوزها به هم سر ميساييدند، و كودكان براي سپاسگزاري از بركات زندگي خود هلهله‌هاي ستايش به آسمان سرد و بيرحم روسيه ميفرستادند.

در سال 1580 ايوان خود را بر كليه دشمنانش پيروز ميديد. وي پس از مرگ پنج همسرش به زندگي خود ادامه داد و با ششمين همسرش ازدواج كرد و قصد داشت همسر ديگري هم اختيار كند و در محيطي دوستانه با دو زن به سر برد. چهار فرزند داشت، كه اولي در كودكي مرد; سومي كه فيودور نام داشت كودن، و چهارمي موسوم به دميتري مبتلا به صرع بود. در نوامبر 1580 يك روز تزار همسر پسر دوم خود، ايوان، را در جامهاي ديد كه به نظرش جلف آمد. تزار آن زن را ملامت كرد و كتك زد. زن حامله بود و سقط جنين كرد. شاهزاده ايوان پدرش را به سبب اين رفتار سرزنش كرد; تزار، در حالت خشمي ناگهاني، با عصاي شاهي كه در دست داشت بر سر او كوفت، و شاهزاده ايوان از اين ضربه جان سپرد. تزار از شدت ندامت دچار جنون شد. شب و روز از غصه شيون ميكرد و هر صبح استعفاي خود را تقديم ميداشت. ولي حالا ديگر حتي بايارها هم فرمانروايي او را بر فرزندانش ترجيح ميدادند. ايوان سه سال ديگر به زندگي خود ادامه داد. آنگاه بيماري عصبي بر او عارض شد; بدنش ورم كرد و بوي تعفن گرفت. در هجدهم ماه مارس 1584، ايوان به هنگامي كه با باريس گادونوف شطرنج بازي ميكرد، درگذشت. شايعه اينكه باريس گادونوف تزار را مسموم كرده است در دهانها افتاد، و صحنه براي به وجود آمدن يك اپراي بزرگ در تاريخ تزارهاي روسيه آماده شد.

File:Sedov1875.jpg

ما نبايد ايوان چهارم را فقط يك ديو شقاوت بشناسيم. ايوان هيكلي بلند و قوي داشت و اگر بيني پهن و گشادش نبود، صورت و ي، با سبيل دراز و ريش پرپشت ريشه هويجي، زيبا و مردانه مينمود. لقب روسي گروزني بغلط در زبانهاي ديگر ((مخوف)) ترجمه شده است، و معني واقعي آن در روسي ((هيبتانگيز)) يا ((مايه حرمت)) است; چنانكه در روم به قيصرها لقب
آوگوستوس (محترم) داده ميشد. به علاوه، همان طور كه قبلا ديديم، ايوان سوم هم همين لقب را گرفته بود. به گمان خواننده امروزي، و حتي در نظر معاصران خشن و سنگدلش، ايوان به طرز نفرت آوري بيرحم و كينه توز بود، و در هنگام داوري ذرهاي بخشش و شفقت روا نميداشت. ايوان در دورهاي ميزيست كه دستگاه تفتيش افكار، اسپانيا را دچار خفقان و اضطراب ساخته بود; سروتوس را به كيفر عقايد و افكارش برتوده آتش ميانداختند; هنري هشتم، پادشاه انگلستان، دشمنانش را سر ميبريد; ماري استوارت دشمنان خود را بشدت تعقيب و آزار ميكرد; و كشتارسن بارتلمي در فرانسه بيداد ميكرد. وقتي ايوان خبر اين كشتار دسته جمعي را شنيد (كه پاپ آن را با تحسين تلقي كرد) غرب را به بربريت متهم كرد. ي مزاجي تند و آتشين داشت كه يا از پدر به ارث برده بود يا به سبب تاثير محيط زندگي به او دست ميداد، و در مقابل حوادث و تحريكات خارجي ناگهان از خودبيخود ميشد. به گفته شاهدي كه پيوسته معاشر ايوان بوده است، ((به اندك چيزي چنان خشمگين ميشد كه مانند اسب كف بر دهان ميآورد.)) بعضي اوقات نيز به گناهان و اشتباهات خود اعتراف ميكرد و آنها را چنان بزرگ و اغراقآميز جلوه ميداد كه اتهامات ديگري كه دشمنانش بر او ميبستند جز تقليد ضيعفي از گفته‌هاي خودش چيزي نمينمود. ايوان با همت و كوشش بسيار كسب دانش كرد تا خود را يكي از باسوادترين افراد كشورش ساخت. شوخ طبع بود و ميتوانست از ته دل قهققه بزند; ولي در تبسمش غالبا حيلهگري شومي آشكار ميشد. ايوان راه جهنم خود را با نيات عالي سنگفرش كرد; مانند اينكه از ضعفا و بينوايان در مقابل اقويا و دولتمندان پشتيباني كرد، تجارت و طبقه متوسط را به عنوان سد راه خاوندان و اشرافيت ياغي تقويت كرد. باب داد و ستد كالاها و افكار را به سوي غرب باز كرد و دولت روسيه را با طبقه تازهاي از ماموران اداري و لشكري، كه به هيچ وجه مانند بايارها پايبند رسوم كهنه و راكد نبودند، مجهز ساخت; و بالاخره روسيه را از قيد بندگي تاتارها آزاد كرد و آن را به صورت كشوري واحد و مستقل در آورد. ايوان مردي وحشي بود كه وحشيانه براي متمدن شدن كوشش ميكرد.

اگر ايوان كامياب نشد از آن جهت بود كه هيچ وقت بر نفس خود تسلط نيافت. در هيجان نهضت انقلابي خود، نقشه‌هاي ديرين اصلاحي را به دست فراموشي سپرد; دهقانان را خيلي سختتر از سابق در زير فشار جور خاوندان قرار داد; راه‌هايي را كه براي تجارت در نظر گرفته بود از جنگجويان پر كرد; مردان لايق كشور را به آغوش دشمنان راند; روسيه را به دو نيمه متخاصم تجزيه كرد و سرانجام آن را به هرج و مرج كشاند; و براي ملت خود سرمشق فسادانگيزي از بيرحمي در لباس دينداري، و خشم در سرحد جنون شد. لايقترين فرزند خود را كشت و تخت و تاجش را به جانشيني سپرد كه ضعف و بيلياقتي او موجب بروز جنگ داخلي شد.

رويهم رفته، ايوان چهارم يكي از چند تن مردان برجسته زمان خود شمرده ميشود كه ميتوان گفت اگر هرگز قدم به عرصه وجود نميگذاشتند، هم براي كشورشان و هم براي بشريت بسي بهتر ميبود.



+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 5:45 PM توسط محمد | | تعداد بازدید : 2960

        مطالب قبلی

        صفحات وبلاگ

منوی اصلی

دسته بندی خبر ها

نظر سنجی

درباره ی ما


در این وبلاگ مطالب برگزیده ای از تاریخ جهان جهت استفاده علاقه مندان به تاریخ درج میشود.نام وبلاگ اشاره دارد به چگونگی فتح آندلس توسط مسلمی

آرشیو

پیوند های وبلاگ

لینک های روزانه

امار وبلاگ

امکانات


Powered By
RozBlog.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ histori محفوظ می باشد.